![]() |
![]() |
|
|
به نام خدا
سلام لیلا جونم امیدوارم حالت خوب باشه بچه های عزیز سلام امیدوارم حا لتون خوب باشه و همیشه شاد باشین و به مشکلات بخندید. نمی دونم توی این پست باید چی بنویسم و یا باید از کجا شروع کنم ولی همیشه به این فکر بودم که هر ا ومدنی رفتنیه و هر کی بیاد یه روز باید منتظر رفتنش باشی ... نه لیلای من هیچ جا نرفته ..من می خوام با این وبلاگ خداحافظی کنم با اینکه طی تماسی که تازه با لیلا داشتم اصلا راضی نبود این کار را بکنم ولی من مجبورم شاید یه زمانی یکی دیگه درست بکنم.... من همه شماهایی را که به وبلاگم سر میزدین و نظرهای قشنگ میدادین را دوست دارم فقط تنها کاری که ازتون میخوام اینه که برای رسیدن من ولیلا به همدیگه برامون دعا کنین..خواهش میکنم و در آخر اینو تقدیم میکنم به لیلا عزیزم و شما دوستان عزیز
می خوام تو دریای چشات تا جون دارم شنا کنم می خواکم حساب خودم رو از عاشقا جدا کنم فدا شدن برای تو دلیل زنده بودنه می خوام عشق و جنونم و راهی قصه ها کنم
برای همتون آرزوی موفقیت در تمامی مراحل زندگیتون را میکنم یادتون نره دعامون کنین خدا حافظ هم مدیر وبلاگ لیلا دوستت دارم ســــــــلمان
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 23:19 توسط سلمان |
|
به نام خدا سلام لیلا عزیزم امیدوارم حالت خوب باشه سلام بچه های عزیز امیدوارم شما هم حالتون خوب باشه امروز برام بهترین روز میشه و هست اگه بهتون بگم همین الان لیلا داره میبینه چی دارم تایپ میکنم باورتون میشه، نمی دونم دیگه چی بنویسم انشاء االله جزیات بیشتر در پست بعد .
خوب حالا ببینم کی اومده کی نیومده من که همه را دعوت کردم .....هدیه چی اوردین...ببینم ... من همین الان به لیلا میگم تولدت مبارک عزیزم امیدوارم ۱۲۱ سال عمر کنی ...تولد تولد تولدت مبارک
تقدیم به لیلای عزیزم
باران،رنگين كمان،گل سرخ و آفتابي كه با ابرهاي خاكستري بازي مي كند همه و همه مرا به ياد تو مي اندازند.به تو كه در قلب من هستي و تا ابد خواهي بود.در 21 آبان كه روز تولد توست، به ديدن تو خواهم آمد تا همه اينها را به تو بگويم و بگويم كه عمرم را براي اثبات آن خواهم گذاشت. كاش بداني نبض حياتم بعد از خدا به اميد توست كه ميزند.به نور چشمانت كه تجسم زيبايي هاي دنيا در نظر من است،سوگند مي خورم كه عاشقانه دوستت دارم. بدان كه براي زيستن دو قلب لازم است،قلبي كه دوستت بدارد و قلبي كه دوستش بداري. تولد تو در پاييز مهني بهار را برايم زنده مي كند با اينكه هر دوي ما از زمستان خوشمون مياد و همه لحظه ها فقط به تو مي انديشم. شادي من ديدن لبخند توست و قرار گرفتنت در تقديرم.به خاطر تمام خوبي ها و از خود گذشتگي هايت دوستت دارم و 21 آبان را بهت تبريك ميگم........ دوستت دارم ليلا
از طرف لیلاــــــــــــــــــ تولدت مبارک
وقتي كه تو مي آيي ورق زندگي بر ميگردد و لحظه ها رنگين كمان رنگ ميشوند تا دنياي خالي از ترانه ها عاشقانه، جان دوباره بگيرند براي غزل خوان شدن در لحظه هاي حضور تو؛ آن وقت تو با خنده هايت درون مرا آرام آرام از خواب بيدار ميكني تا پا به پاي تو گذشته هاي خوش را تكرار كنم. و عاشقا نه ترين واژه ها را به سادگي شكفتن گلهاي اقاقي بين دلهاي عاشق قسمت كنيم. وقتي كه در كنارتم تمام سهم من از زيبايي هاي زندگي، تنها در كنار تو نازنين معنا مي شود، تويي كه بي بهانه، خنديدن را به من ياد ميدهي و من فقط ميتونم بگم كــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه یه دنیا برام ارزش داری و دوستت دارم
لیلا میگه بریم سراغ مهمونا پس من برم کیک بیارم
امیدوارم خوشتون بیاد و اومده باشه راستی بچه ها یه چیز مـــــــــــــــــــــــــن لیلا رو خیلی دوست دارم
دیگه باید بریم خیلی کار داریم ..لیلا میگه چکار داری؟؟؟؟؟!!!!!! بازم لیلا دوستت دارم
ما دیگه بریم از طرف من و لیلا برای همتون آرزوی موفقیت می کنیم امیدوارم همتون به آرزوتون برسین دیشب برای همتون دعا کردیم بعد بهتون میگم کجا!!!! فعلا در پناه حق
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 9:6 توسط سلمان |
|
|
به نام خدا
دوست دارین لیلای منو خوشحال کنین سلام لیلا جون عزیزم.امیدوارم خوب باشی. سلام دوستان گلم امیدوارم خوب باشین.... من دوباره اومدم .یه مشکلی داشتم که خدا بزرگ اون را برام حل کرد .البته فعلا .بعدا مفصلا براتون میگم.
اومدم تا بهتون بگم ۲۱ آبان روز تولد من و لیلاست و می خوام همتون را دعوت کنم .ازتون نمی خوام برامون هدیه بیارین ولی می خوام بهترین کلمات را برای تولد گفتن به من و لیلا هدیه بدین. هم منو خوشحال می کنین و هم لیلای عزیزم.شما می تونین توی همین پست هدیه هاتون رو بدین تا من توی پست ۲۱ آبان از اونها استفاده کنم.
بچه ها من رو کمک شما حساب می کنم پس کمک کنین بتونم جشن تول خوبی برای لیلام بگیرم...
منتظر نظرهاتون هستم قبل از ۲۱ آبان این کار را بکنین
۲۱ آبان هم یادتون نره همتون دعوتین
خدا نگهدار همه
لیلا دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 16:7 توسط سلمان |
|
|
به نام خدا
امروز عجيب دلم هواي "گلسرخي" كرده بود: بايد كه دوست بداريم ياران! بايد كه چون خزر بخروشيم. فريادهاي ما اگر چه رسا نيست بايد يكي شود. بايد تپيدن هر قلب اينك سرود، بايد سرخي هر خون اينك پرچم، بايد كه قلب ما سرود ما و پرچم ما باشد. بايد در هر سپيده ي البرز نزديكتر شويم بايد يكي شويم اينان هراسشان از يگانگي ماست... بايد كه سر زند طليعه ي خار از چشم هاي ما بايد كه لوت تشنه ميزبان خزر باشد بايد كوير فقير از چشمه هاي شمالي بي نصيب نماند. بايد كه دستهاي خسته بياسايند. بايد كه خنده و آينده،جاي اشك بگيرد بايد بهار در چشم كودكان جاده ي ري، سبز و شكفته و شاداب بايد بهار را بشناسد بايد "جواديه"بر پل بنا شود پل اين شانه هاي ما. بايد كه رنج را بشناسيم وقتيكه دختر رحمان با يك تب ددو ساعته مي ميرد، بايد كه دوست بداريم ياران، بايد كه قلب ما سرود و پرچم ما باشد... * «خسرو گلسرخي» در دوم بهمن ماه 1322 در "رشت" به دنيا آمد.در سال 1348 با «عاطفه گرگين» دوست همقلم خويش ازدواج كرد،حاصل اين پيوند فرزندي به نام«دامون»بود.در فروردين ماه1352 به اتهام قصد اعدام انقلابي شاده،دستگير شد و روانه ي اوين شد.سرانجام «گلسرخي» در سحرگاه بيست و هشتم بهمن ماه 1352تير باران شد. روحت شاد... هنوز هم جنگل در انديشه ي سبز تو جاريست... هنوز هم صدايت گل مي كند در سبزترين سكوت و گلهاي هرزه را در بارش مداوم خويش درو مي كند... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 18:29 توسط سلمان |
|
|
سلام بر همگي به نام خدا
من هيروديا هستم. از دوستان ليلا و سلمان. در حال حاضر سلمان نمي تونه اينجا رو آپ كنه.واسه همين هم من اين كار رو مي كنم.اميدوارم دوستاي خوبي براي هم باشيم...بعد از چندين ماه قراره كه اينجا به روز شه! وقتي به سلمان گفتم كـــــــه دوست داري در چه مورد آپ كنم ، گفت هر چي كه خودت دوست داشتي! من تصميم گرفتم اين پست رو با يه شعر از عاشقانه هاي "ناظم حكمت" آپ كنم: تو را دوست دارم چون نان و نمك چون لبان گر گرفته از تب كه نيمه شبان در التهاب قطره اي آب بر شير آبي بچسبد. تو را دوست دارم چون لحظه ي شوق، شبهه ، انتظار و نگراني در گشودن بسته ي بزرگي كه نمي داني در آن چيست. تو را دو ست دارم چون سفر نخستين با هواپيما بر فراز اقيانوس چون غوغاي درونم لرزش دل و دستم در آستانه ي ديداري در استانبول تو را دوست دارم چون گفتن«شكر خدا زنده ام.» ناظم حكمت پيشگام شعر نو تركيه در 1902 در سالونيك به دنيا آمد و در ژوئن 1963 در مسكو به دنبال يك حمله ي قلبي در گذشت و همان جا هم به خاك سپرده شد. . . . دلم نيومد اين رو ننويسم: امروز ، نه ملال نه اندوه امروز،محبوب ناظم حكمت بايد كه زيبا باشد چونان پرچم انقلاب. هيروديا نوشت! |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 14:29 توسط سلمان |
|
|
به نام خدا لیلا دوستت دارم سلام دوستان گلم.خوبين سلامتين.اميدوارم هميشه سرحال و سر زنده باشين.. سلام ليلا جون تو خوبي سلامتي.برات آرزوي موفقيت مي كنم و خودت الان حال منو ميدوني؟؟؟؟؟!!!!! ليلا از وقتي كه يادش مي ياد چشمهايش قدرت ديدن را پيدا كردهميشه آرزو داشت پيش اون بره و هميشه در تنهايي هايش و در دلتنگي هايش او را صدا مي زد و بهش مي گفت : منو پيش خودت ببر.خوشبختي هميشه براش رسيدن به اون بود و توي خيالش اون را مثل ماهي گمشده اي مي پنداشت در عميق ترين اقيانوسهاي دنيا. او دختري با يك آسمان آرزو ، ايستاده بر ساحليخلوت كه صدايش ميزد. اون شوق ديدنش را داشت با اينكه باهاش بود ولي قانع نبود و آرزو داشت اون سر به روي شانش بگذاره و تمام اشكهاش رو پيش اون خالي كنه. دوست داشت بهش نزديك بشه اما تا مي خواست اون را لمس كنه از خيال پاك مي شد و بجز فكر رسيدن به اون ، چيزي در ذهنش باقي نمي ماند و اون تنها مي ماند بر لب ساحل آرزو با اميد بازگشتن. اميدي كه ساعت به ساعت كم و كمتر مي شه و رسيدن به اون نزديكتر. اما حالا شاه ماهي خوشبختي اون آمده بود توي حقيقتِ حاصل از جز و مد دعاهايي كه مي كرد و تا مدت كوتاهي به وصالش خواهد رسيد و دور اون چرخ ميزند و نغمه شادي سر ميدهد و با نگاهش ميگه كه ميخواد هميشه همراهش باشه اون نمي تونه باور كنه كه اين همه انتظار بالاخره به پايان مي رسه.... ليلا هميشه اينها رو بهم مي گفت و من چون درد جدايي را چشيدم دركش ميي كردم و از ته دل براش دعا مي كردم كه هر چه زودتر بهش برسه... اون ميره تا اشكهاش را در جاي مطمئن تري بريزه.اون ميره تا در نزديكترين جاي ممكن براي پادشاه تمام عاشقان سجده كنه.اون مي خواد بوي پيامبر را در كوچه هاي مدينه استشمام كنه، به ياد پهلوي شكسته حضرت فاطمه گريه كنه و به ناله هاي امام علي كه به چاه مي گفت جواب بده و به همه مسلمين سلام كنه. اون به ديدن خدا ميره.اون به خانه خدا ميره.اون ميره تا خداي خودش را از نزديك ببينه. مي خواد تا آخر اين سفر بي قرار خدا باشه و تمام لحظه هاي سفرش را به عشق ديدن امام زمان سپري مكنه و با توسل به ائمه از حادثه ها عبور كنه... و اما من شبها را با دستان پر از خواهش و نياز به سوي آسمان دراز ميكنم،چشمانم را مي بندم و با تمام احساس خدا را دعا ميكنم. همه شبها كارم همين مي يه كه كنار پنجره اتاقم بايستم و نظاره گر ستارگان آسمان باشم و انتظارش را بكشم و از خدا بخوام سلامت اون را بهم برگردونه...برگردونه...برگردونه ليلا جون مي فهمي كه چي ميگم؟؟؟؟؟!!!!! بچه ها و دوستان عزيز خودم 15 مرداد ليلام داره ميره مكه نمي دونم بايد خوشحال باشم يا ناراحت.آخه تا به حال اينقدر از من دور نبود و نشده. ولي فعلا جاي نوشتن دلتنگي نيست و نمي خوام با نوشتن دلتنگي هايم ليلا رو ناراحت كنم. اصلا من از اين رفتنش خيلي خوشحالم ولي از اون رفتنش...... بچه هاي گلم ليلا جون از شما حلاليت مي خواد اون قول داده براي تمامي كساني كه اون را حلال كنن دعا كنه و ميدونين دعا كردن توي خونه خدا يعني استجابت اون دعا ...ليلا منتظرتونه اميدوارم هميشه موفق باشين و ليلا به سلامت برگرده همتون رو به خدا مي سپارم. به وبلاگ منو لیلا هم سر بزنین |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 1:19 توسط سلمان |
|
|
به نام خدا
سلام لیلا جونم امیدوارم که حالت خوب باشه سلام به شما دوستان عزیز و بر و بچه های دوست داشتنی خودم .امیدوارم حالتون خوب باشه.و اگه مثل لیلای من امتحان کنکور دادین امیدوارم موفق باشین و اگه برای دانشگاه آزاد دارین آماده می شین دعایم بدرقه شما و امیدوارم همه شما موفق باشین و همین طور تو لیلا جون خودم. اگه از حال من خواین بدونین نمی دونم حالم خوبه یا بد و می خوام بهتون بگم چرا اینجوری شدم...ولی یه شرط داره اینکه خودتون رو جای من بزارین و خودتون قضاوت کنین که حال من باید چطوری باشه و حالتون چطوری بود اگه جای من باشین .من منتظر نظراتتون هستم شما هم به لیلا بگین که .... دلتنگی های لیلا خیلی داشت منو اذیت میکرد و تصمیم گرفتم که به دیدنش برم و خدا می دونست با چه شوقی رفتم. توی راه همش ترسم از لحظه خداحافظی بود که چطوری خداحافظی کنم چون این لحظه ها خیلی زود سپری میشن .این قدر به اینها فکر می کردم که یادم رفت چطوری با اون سلام کردم. لیلای شادم را دیدم و خیلی هر دوی ما خوشحال شدیم دختر خاله پسر عموی باباش هم اونجا بود و هر دوی ما اون را آبجی صدا می کنیم. خلاصه کنم نهار خوردیم ولی من از بس که خوشحال بودم نمی تونستم بخورم لیلام هم همین طوری بود ولی کارهاش مشکوک بود اون خوشحال بود ولی احساس کردم یه چیزی داره اذیتش می کنه بهش هم میگفتم اما با یه لبخند می گفت هیچیم نیست. ولی من می دونستم یه چیزیش هست. من نماز می خواستم بخونم که گفت آخر نماز بلند نشو و منو صدا کن .من هم بعد از اتمام نماز اون را صدا زدم و بهترین صحنه را بهم هدیه داد کاش اونجا بودین و می دیدین .اون نشست کنار من و بهم گفت می خوام در کنار تو دعا کنم و هر دوی ما دعا کردیم البته اون دعا را زمزمه میکرد و من کاری نمی کردم جز گریه... ولی این کل ماجرا نبود و صحنه وحشتناک هم وجود داشت و لیلا هم اون را خلق کرد...دیدم لیلا صورتش رنگ عوض می کرد و دقیقا برعکس رنگ وبلاگم شود .سفید سفید البته زرد هم می شد یه دفعه مثل مرده ها خودش رو روی تخت انداخت . من ابجی را صدا زدم و نشست کنارش بهش گفتم دستش را دست بزن ببین چوره گفت خیلی گرمه .آبجی رفت بیرون براش میوه بیاره من به چشای بسته اش خیره شدم و نفهمیدم کی گریه کردم فقط گرمای اشکام رو احساس می کردم.لیلا تا منو دید بلند شد و گفت چرا گریه میکنی من حالم خوبه و خوب میشم.بجای اینکه من دلداری بدم اون بهم دلداری می داد. می دونین بدترین لحظه کجا بود ....که حال لیلا داشت بدتر می شد و من نمی تونستم کاری بکنم و هر چی می گفت سرت را بالا کن نمی تونستم .من حتی نمی تونستم بهش نگاه کنم .خلاصه من به ابجی گفتم که من می رم خونه عمو و تو اون رو به بیمارستان برسون .اخه چند نفر اونجا کار می کردن که نباید منو می دیدن. من رفتم خونه عمو و بعد از نیم ساعت آبجی زنگ زد و گفت لیلا را بستری کردن تا نیم ساعت دیگه می تونی بیای ببینیش و کسی نیست. من هم زودی خودم را رسوندم. و صحنه وحشتناک رو دیدم که سوروم توی دستش گذاشته بودن . نمی تونم حال اون لحظه را براتون شرح بدم چون واقعا عاجزم بهم حق بدین آخه تا به حال لیلام رو اینجوری ندیدم.آبجی رفت بیرون دارو بگیره و لیلا منو صدا میکرد که ناراحت نشو من حالم خوبه من مال توئم بر میگردم.... ولی اون حال خوبی نداشت . اون خیلی سعی می کرد منو خوشحال نگه داره ولی نمی شد اون خیلی عزیزه و بیماریش منو داشت می کشت. من نمی تونستم نگاهش کنم و اون مدام صدام می زد ولی من سرم پایین بود و خجالت می کشیدم بهش نگاه کنم. خلاصه بهش سوزن زدن و مرخص شد احساس خواب بهش دست داده بود و من به آبجی سفارش کردم که مواظبش باشه و اون هم از جان مایه گذاشت. قبل از رفتن بازم لیلا می گفت ناراحت نباش و اون منو دلداری می داد با اون حالش به فکر خوشحالی من بود و می گفت ببخشید امروز این طوری بهت گذشت.این یعنی عشق واقعی و بدور از هوس لی |