![]() |
![]() |
|
|
رفتی و من راهیه می و می خانه شدم ا ز غم دوری تو دیگه دیونه شدم خیلی بی یار سخته،راهی سفر شدن مثل برگای درختا،که پاییز جدا میشن بی تو ابر تنهام ،مونده توی آسمون بی تو نا پدید میشم،کی میای ای مهربون بیا تا ثابت کنیم،عشقمونو به آدما بزاریم گریه کن از پاکی عشق ما رفتی و تنهایی خنجری زد به دلم دل بی چاره میگه،یار و که دیدم میمیرم ای فرشته پس بیا،که نمیرد این دل مرحمی باش که شده،درد این دل مشکل
با سلام خدمت تمام دوستان عزیزم امیدوارم همه خوب و سلامت باشین می خواستم از چند دوست عزیز و مهربانم تشکر کنم به خاطر کمکهایی که به من کردن دوست مهربانم مهناز http://mahnazjoon2004.persianblog.comآقای اسماعیلی http://www.cnyas.com که منودر گزاشتن آهنگ روی وبلاگ خیلی کمک کرد و بانوی مهتابی که اسمش رو نمی دونم ولی خیلی وبلاگه قشنگی داره http://www.banooyemahtabi.persianblog.comباز هم ازشون ممنونم و امیدوارم توی مراحل زندگی موفق باشن..... خدانگهدار همه |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 1:47 توسط سلمان |
|
|
به نا حضرت دوست
که هر چی داریم از اوست
بی تو غروب در کنار دریا بودم و دستانت را درآسمون خیالم می دیدم ولی با هر وزش باد اون دستهای زیبای تو محو می شدند.......... به اطراف نگاه کردم خیلی تنهام،فریاد زدم پس کجاست اون که امید بودن من بود چرا تنهام گذاشته و جز صدای دلنشین موج دریا جوابی رو نشنیدم دلم رو به دریا زدم ،می خواستم ماهیهای تنها رو ببینم ولی هیچ ماهی تنهایی رو نیافتم همه با هم بودن ..... ناگهان صدای گریه ات رو شنیدم خیلی عجیب بود تو..... به خودم که اومدم دیدم که شنهای ساحل رو بغل کردم تو می گفتی که برگرد....ولی دیگه دیره.......
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 15:43 توسط سلمان |
|
|
به نام خالق فرشته ها دست میکشم روی دکمه ها،اشکهایم می ریزندپایین انگشتم را روی حرف اسمش فشار می دهم ل.ی.ل.اچقدر این لیلا با من غریبه شده است.انگار او را اصلا نمی شناختم.بعدحروف اسم خودم را پیدا می کنم س.ل.م.ا.ن چقدر سلمان تنها شده . روزی که برای اولین بار اسم هایمان رو به هم گفتیم چقدر خندیدیم.احساس می کردیم دوباره لیلی و مجنون عاشق پیشه از دل تاریخ بیرون آمده اند و یکدیگر را پیدا کرده اند. اما حالا به جستجوی خاطرات تلخ برآمده است.گویی صدای مرا نمی شنود و قتی به او میگم دوستم داری، به سختی از رویاهای دور و درازی که دارد جدا می شود و با کلمات کوتاه به سوالم پاسخ می دهد که هیچ مفهومی هم ندارد.او اکنون در تورهای تنیده ذهن خود گرفتار شده است و آرزو می کند هما دختری باشد که در دوران کودکی دستش را می گرفتن و راه را به اون نشان می دادن و من کاری نمی تونم بکنم به جز زدن حرفای دلم و اینجوری خودم را آروم می کنم............ تنها دلیل بودنم لیلا! دست تقدیر هنوز هم ما را به هم نرسانده باور کن فقط با وجود تو زندگی معنا می گیرد و با عشق تو خون در رگهایم جاری می شودو با دیدن تو زنده می مانم دیدن تو................................................. جاده رسیدن به سعادت و کما لم را با نور مقدس عشق آسمانیت روشن ساخت. ای فرشته آسمونها به سپاس این همه خوبی تو را می ستایم دوستت دارم ![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 17:41 توسط سلمان |
|
به نام خدای عشق
چقدر سخته که تنها،بمونی توی زمستون جای سیلی توی صورت بمونه از این و اون دیگه حتی یه پرنده نمی خواد اواز بخونه انگاری رفته کسی که بهشون می داده دونه چقدر سخته بدونی یارت هم یه جا اسیره جای بوسه های گرمش هر گز از یادت نمی ره دیگه حتی یارت هم خستشه از این زمونه می ترسه در این زمستون ،تو دنیا تنها بمونه توی اتیشم اما،خیلی سردمه به خدا آتش این آدمکها سردتر از برفه به خدا دیگه گرما نمی خوام وقتی پیش هم باشیم بیا دست به دست هم عاشق خدا باشیم ولی می دونم سخته اونم هم توی زمستون.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 23:30 توسط سلمان |
|
|
دل من تنگ برایش،ولی اون چه بی خیاله شاید اون با کس دیگست،این برای من سواله همیشه بهش میگفتم،نکنی وا رهاایم میون این ادمکها،مرا ول کنی به حالم همیشه وقت سفرهاش،خیلی خوشحالش میکردم بی خبر از اینکه شبها،چقدر گریه می کردم ولی حالا خیلی سرده،شده مثل ادم برفی شاید رفته ام زیادش،دلش هم مثال سنگی حالا بین ادمکها،شده ام تنهای تنها خبری از خوبیاش نیست،شده مثل ادمکا چو نگینن همیشه اسمش،بین حرفام می درخشید شبهای تاریک و سرد و،پر نور می کرد همچو خورشید اما بی حضورش شبها،حتی یک ستاره هم نیست مانده ام تنها و بی کس،دیگه هیچکی فکر من نیست نمی دونم بر سر عشق،چه بلائی امده است همیشه خودش می گفت که،تنهات نمی زارم،نترس اما حالا من می ترسم،ازاین بازی زمونه داره تو رو از من میگیره،بری من میشم دیونه چرا آخر قصه ما،با علامت سوال تمام شد مگر عشقمون گناه بود،که با جدایی تموم شد چه گریه ها که نکردیم،برای این عشق من و تو اشکال جدایی کجا بود،بدی من یا خوبی تو؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 23:50 توسط سلمان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
لیلا دوستت دارم ولی زمان آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 |
|
RSS
|