![]() |
![]() |
|
|
به نام خدا
سلام به همه دوستان عزیزم امیدورم حال همه ما خوب باشه ازتون ممنونم که اینقدر به من لطف دارین و با نظرات قشنگتون منو شرمنده میکنین...راستی سال ۸۴ شما چگونه گذشت؟؟؟؟؟؟ تا چشم بر هم ميزني ميبيني سالي گذشت و ما يك سال بزرگتر شديم و يا بهتره بگويم پيرتر شديم اما چه باك كه لطف حضرت عشق بيكران است و باران رحمتش فراوان مهم اين است كه دلمان عاشق و جوان بماند باز م يكسال سپري شد و آخرين روزهاي سال دوباره از راه رسيدند تا من حرفاي آخر سال را براي اولين بار توي وبلاگ قرار بدم و بتونم حرفام رو به ليلام كه ازش دورم و دوستان عزيزتر از جونم برسونم.حرفهايي كه به وسعت يك دريا هستند و چقدر بد است كه يه عالمه حرفاي نگفته داري ولي نتوني آنها را بزني و اين حرفها را در پايان هر سال تكرار كني وبه خودت قول ميدهي كه به آنها عمل كني ولي در آخر دريغ از به انجام رسيدن يكي از آنها. چقدر حيف است كه خودت را نفهمي و در عين داشتن حرفهاي زياد بي حرف بماني و حس كني كه واژه ها از سرزمين زبانت مهاجرت كرده باشند.خدايا در اين روزهاي آخر سال نيروي عشقي به من بده كه وفادار بمانم.مي خواهم در اين نفسهاي اخر سال تحول تازه اي در خود ايجاد كنم از بدي دور شوم و آن را در دلم نابود كنم تا از ديگران هم ريشه كن شود و به خوبيها بيشتر نزديك شوم تا ريشه آن در ديگران تقويت شود. از خدا مي خوام كه ياري بفرمايد در سال جديد زندگيم رنگ يكنواختي به خود نگيرد و به آنچه در سالهاي قبل نرسيده ام در سال 85 برسم.همچنين از خدا ميخوام صبر و تحملم را در برابر مشكلات كه شايد در آينده سد راهم شوند زياد بكند. از يگانه هستي مي خوام كه همراه با آمدن بهار و سبز شدن درختان دلهاي همه عاشقان را نيز زنده بگرداند و به آنهايي كه عشق مقدس در دلشان پرورش ميدهند را به يكديگر نزديكتر بگرداند.از خدا ميخوام كه تمام دوستان عزيزم هميشه اونها رو براي من سالم نگه داره. من شايد خيلي كارها را نتونم انجام بدم و فقط در حد زبوني بگم ولي از يه چيزي مطمئنم كه قدرت انجام دادن اون رو دارم و اون كاري نيست جز نزديكي به خدا و دوست داشت ليلا مي خوام در سال جديد بيشتر دوستش داشته باشم آنكه دلش به عشق من زنده است. دوستان عزيزم ا ميدوارم سال خوبي را در پيش رو داشته باشين من پيشاپيش سال نو را به شما دوستان عزيزتر از جان و ليلا خيلي خيلي مهربانم آرزوهاشون برسن و در تمام مراحل زندگي موفق و پيروز باشيد. و آخرين حرف سال ...شما چه حرفهايي دارين و از خدا چي مي خواين؟؟؟؟؟؟منتظر نظراتتون هستم بیاید در سال جدید فقط بخندیم عيد همه شما مبارك سال خوبی داشته باشین |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 10:0 توسط سلمان |
|
|
به نام او.... بهار برگ ريزسبزرنگ براي دخترك به هيچ وجه رويايي وزيبانبود.بهار درنظراوجلاد دروگري بودكه بي رحمانه داس برخوشه هاي طلاي زندگي اش ميزد.مسيرچهار راه تا خانه را ميانبر ميزد.ان شب طولاني ترين مسير ممكن را برگزيده بودودرحاليکه زيربارش باران بهاري ارام ارام وبه سختي قدم برمي داشت فقط به يك چيزفكر مي كرد كه مادر وخواهرش درشب عيدسال در خانه منتظر او هستندوارزو مي كردكه خورشيدزودترازهميشه طلوع مي كردتا او مجبور نباشد كوله بار غصه اش را اين چنين تا صبح بر دوش بكشد.يك ساعتي بودكه خيابان ها راپياده گز مي كرد.گويي اسمان هم بااوسر ناسازگاري گذاشته بود شايد ابرهاازديدن غصه او به گريه افتاده بودند.نگاهي به كف كفش هايش انداخت افتضاح بودخيلي وقت بود ميخواست كفش نو بخرد ولي نمي شد.دلش مي خواست زار زارگريه كند اخربااين نهصدتومان چي ميتوانست بخرد.حتي ماهي قرمز هم نمي توان خريد.نگاهي به مردم كه از كنارش رد مي شدند مي كرد ودردل به انها حسادت مي كرد .چه طور مي توانست تو روي خواهرش نگاه كندوبگويدنتواستم برات چيزي بخرم.مردي را ديدكه روسري مي فروخت به طرف او رفت در دلش گفت ساعتم را به اومي دهم و براي خواهرم يك روسري مي خرم در حاليكه دستش رامشت كرده به طرف مرد درازميكرد مرد به سرعت روسري رادردستش گذاشت وبه دخترك گفت من فروشنده نيستم من به ياد دخترم كه الان در بين ما نيست امشب انها را عيدي ميدهم.دخترك باشرمساري راه خانه را در پيش گرفت ازمغازه ي يك ماهي قرمزخريدازبقالي سركوچه چند تاسيب خريدبه مرد بقال كه دخترك را مي شناخت گفت پولتان را فردا مي اورم وقتي به خانه رسيد نگاهي به انچه در دستش بود كرد و خدا را شكر كردصداي خنده از اتاق مي امددر را گشودانچه را ميديد باور نمي كرد به كف اتاق نگاه كرد وسفره هفت سين قشنگي را ديد كه پهن بود چشمانش را به گوشه ديگراتاق دوخت خواهرومادرش ومهدي برادرش را ديد با خوشحالي به طرفش امدند.مهدي به خواهرش گفت گفته بودم كه با دستان پر مي ايم.اشك از ديدگان دخترك سرازيرشدوخداي مهربان را به خاطرهمه چيز تشكركرد.بعدهر چهارنفري دور سفره نشستند وسال نو وتحويل شد.
بايددر شب عيدي هيچ دختر كبريت فروشي را فراموش نكنيم.
خوش به حال آدما شب سال نورسيد پشت اين پنجره ها هيچكسي انو نديد سهم آدماي بد عشق و شور و زندگي اما سهم اون همش حسرت و گرسنگي نيمكتاي سرد پارك تخت خواب هر شبش غم مياد و بوسه ش و مي كاره رو لبش تشك برف زيرش،لحاف باد رو سرش ديگه بالا نمي ياد نفسهاي آخرش يه روزي دختركي نشسته بود سر راه كبريتاش و مي فروخت تو شب سرد و سياه يكي تو گوشش ميگه،بيا ايين گوشه بشين كبريت و اتيش بزن،خواب زندگي ببين تو خودش كز مي كنه،كبريتا حروم مي شه توي اين شباي سرد زندگيش تموم ميشه همه ما به فکر دختر کبریت فروش هستیم شما چطور؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 21:7 توسط سلمان |
|
|
به نام خدا
چقدر لحظه ها زود می گزرن انگار همین شب گذشته بود انگار همین چند ثانیه پیش بود بهش گفتم هرگز ازش نمی گزرم و اون هم خندید و گفت نمی دونی چقدر دوستت دارم اما اون بالاخره ترکم کرد و فراموش کرد که یه روزی دوستم داشت اون رفت و موقع رفتن زمزمه کرد که تو رو خدا ازم نرنج اون رفت و موقع رفتن ناخواسته برد چیزی رو که نباید می برد و بی رحمانه شکست چیزی رو که نباید می شکست اما هنوز هم حاضر نیستم از اون بگزرم و اگه بگزرم فقط به خاطر اونه........فقط به خاطر اون...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 18:49 توسط سلمان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
لیلا دوستت دارم ولی زمان آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 |
|
RSS
|