تبليغاتX
ليلا دوستت دارم

                                               به نام خدا

 

                 سلام لیلا جونم امیدوارم که حالت خوب باشه

             سلام به شما دوستان عزیز و بر و بچه های دوست داشتنی

         خودم .امیدوارم حالتون خوب باشه.و اگه مثل لیلای من امتحان

         کنکور دادین امیدوارم موفق باشین و اگه برای دانشگاه آزاد دارین

         آماده می شین دعایم بدرقه شما و امیدوارم همه شما موفق باشین و

         همین طور تو لیلا جون خودم.

                                           

           اگه از حال من خواین بدونین نمی دونم حالم خوبه یا بد و می خوام

        بهتون بگم چرا اینجوری شدم...ولی یه شرط داره اینکه خودتون رو

         جای من بزارین و خودتون قضاوت کنین که حال من باید چطوری باشه

        و حالتون چطوری بود اگه جای من باشین .من منتظر نظراتتون هستم

         شما هم به لیلا بگین که ....

        دلتنگی های لیلا خیلی داشت منو اذیت میکرد و تصمیم گرفتم که به

         دیدنش برم و خدا می دونست با چه شوقی رفتم. توی راه همش ترسم

          از لحظه خداحافظی بود که چطوری خداحافظی کنم چون این لحظه ها

         خیلی زود سپری میشن .این قدر به اینها فکر می کردم که یادم رفت چطوری

         با اون سلام کردم. لیلای شادم را دیدم و خیلی هر دوی ما خوشحال شدیم

         دختر خاله پسر عموی باباش هم اونجا بود و هر دوی ما اون را آبجی صدا

         می کنیم.

          خلاصه کنم نهار خوردیم ولی من از بس که خوشحال بودم نمی تونستم بخورم

      لیلام هم همین طوری بود ولی کارهاش مشکوک بود اون خوشحال بود ولی

     احساس کردم یه چیزی داره اذیتش می کنه بهش هم میگفتم اما با یه لبخند می گفت

     هیچیم نیست. ولی من می دونستم یه چیزیش هست. من نماز می خواستم بخونم

     که گفت آخر نماز بلند نشو و منو صدا کن .من هم بعد از اتمام نماز اون را صدا

    زدم و بهترین صحنه را بهم هدیه داد کاش اونجا بودین و می دیدین .اون نشست

     کنار من و بهم گفت می خوام در کنار تو دعا کنم و هر دوی ما دعا کردیم البته

     اون دعا را زمزمه میکرد و من کاری نمی کردم جز گریه...

     ولی این کل ماجرا نبود و صحنه وحشتناک هم وجود داشت و لیلا هم اون

     را خلق کرد...دیدم لیلا صورتش رنگ عوض می کرد و دقیقا برعکس رنگ

     وبلاگم شود .سفید سفید البته زرد هم می شد یه دفعه مثل مرده ها خودش رو

     روی تخت انداخت . من ابجی را صدا زدم و نشست کنارش بهش گفتم دستش

      را دست بزن ببین چوره گفت خیلی گرمه .آبجی رفت بیرون براش میوه بیاره

      من به چشای بسته اش خیره شدم و نفهمیدم کی گریه کردم فقط گرمای اشکام رو

       احساس می کردم.لیلا تا منو دید بلند شد و گفت چرا گریه میکنی من حالم خوبه

       و خوب میشم.بجای اینکه من دلداری بدم اون بهم دلداری می داد.

       می دونین بدترین لحظه کجا بود ....که حال لیلا داشت بدتر می شد و من

      نمی تونستم کاری بکنم و هر چی می گفت سرت را بالا کن نمی تونستم .من

       حتی نمی تونستم بهش نگاه کنم .خلاصه من به ابجی گفتم که من می رم

      خونه عمو و تو اون رو به بیمارستان برسون .اخه چند نفر اونجا کار می کردن

       که نباید منو می دیدن.

          من رفتم خونه عمو و بعد از نیم ساعت آبجی زنگ زد و گفت لیلا را بستری

     کردن تا نیم ساعت دیگه می تونی بیای ببینیش و کسی نیست. من هم زودی خودم

     را رسوندم. و صحنه وحشتناک رو دیدم که سوروم توی دستش گذاشته بودن .

     نمی تونم حال اون لحظه را براتون شرح بدم چون واقعا عاجزم بهم حق بدین

      آخه تا به حال لیلام رو اینجوری ندیدم.آبجی رفت بیرون دارو بگیره و لیلا منو

     صدا میکرد که ناراحت نشو من حالم خوبه من مال توئم بر میگردم.... ولی اون

    حال خوبی نداشت . اون خیلی سعی می کرد منو خوشحال نگه داره ولی نمی شد

    اون خیلی عزیزه و بیماریش منو داشت می کشت. من نمی تونستم نگاهش کنم و

    اون مدام صدام می زد ولی من سرم پایین بود و خجالت می کشیدم بهش نگاه کنم.

    خلاصه بهش سوزن زدن و مرخص شد احساس خواب بهش دست داده بود و من

    به آبجی سفارش کردم که مواظبش باشه و اون هم از جان مایه گذاشت. قبل از رفتن

    بازم لیلا می گفت ناراحت نباش و اون منو دلداری می داد با اون حالش به فکر

    خوشحالی من بود و می گفت ببخشید امروز این طوری بهت گذشت.این یعنی عشق

    واقعی و بدور از هوس لیلا خیلی چیزها را به من ثابت کرد.....

    ببخشید طولانی شد این ذره ای از ناراحتی من بود اگه نمی نوشتم و به شما

     نمی گفتم دلم منفجر می شد .....

 

        حالا وقتش رسیده خودتون را جای من بگذارین .البته من دعا میکنم هیچکی

     این صحنه ها رو نبینه چون خیلی درد اور هستن. ولی اگه لیلا های شما

     این جوری بشن ( خدا اون روز را هیچ وقت نیاره) شما چطوری می شین

      و چه عکس العملی را انجام میدین...با نظراتتون بهم بگین چقدر لیلا هاتون

     رو دوست دارین و به لیلا ثابت کنین که این رفتار های من طبیعی بودن

    و از همه مهمتر تو رو خدا بهش بگین مواظب خودش باشه......

                  ليلا دوستت دارم                   

                                               

     با هم این دعا رو بخونیم برای تمامی لیلائیها و اونهایی که عشق لیلایی

    دارن و آخر هم با آمین گفتن برای همه آرزوی موفقیت بکنین...

     پروردگارا! نفس ما را به زینت بی نیازیی بیارای ، و قلب ما را با فروغ

      یقین روشن بدار و در عملمان اخلاص و صمیمیت قرار ده ! و در دینمان

     بصیرت و آگاهی عنایت فرما ! زنگار غم از دلمان بزدای ! عیب هایمان را

      بپوشان و خطاهایمان را ببخشای و شیطان را از ما و عشقمان بران و ما را

      بر مشکلات روزگار و کشمکش شبها و روزها یاری فرما و ما را به خیر

      غیر خودت وا مگذار که جز تو خدایی نیست و تمامی دوستانم که منو در

       این وبلاگ همراهی میکنن زیر دستان خودت نگه دار و همه را عاقبت

       به خیر کن ..

                                آمین یا ارحم راحمین

 

          با آرزوی موفقیت برای لیلا و همه شما دوستان گلم تا دیدار بعد خدا نگهدار

         و منتظر نظرات قشنگتون هستم....در پناه حق

             وبلاگ منو ليلا هم به روز شد ممنون مي شم سر بزنين

                                    

                               http://akharinsetare12.blogfa.com  

                                   

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 2:7  توسط سلمان |